تبليغاتX
تهرانشهر -
دست نوشته های یک شهروند ساده

كم كم داشت باورم مي شد كه كسي دوستم نداره اما حسين به دادم رسيد و دعوت كرد در بازي يلدا شركت كنم.اصولا بس كه گيجم خاطراتم چندان به يادم نمي ماند و آنهايي هم كه مي ماند بعضا مخفي بماند بهتر است.

كم كم داشت باورم مي شد كه كسي دوستم نداره اما حسين به دادم رسيد و دعوت كرد در بازي يلدا شركت كنم.اصولا بس كه گيجم خاطراتم چندان به يادم نمي ماند و آنهايي هم كه مي ماند بعضا مخفي بماند بهتر است.

1-   حدود شش سال به طور جدي ورزش حرفه اي مي كردم.كشتي.اگر اشتباه نكنم بين سالهاي 69 تا 75 بود و به واقع هم تمام زندگي ام را بر روي آن برنامه ريزي كرده بودم به خصوص اينكه چندين مدال در سطح تهران هم گرفته بودم.يكبار مقام اول آموزشگاههاي تهران و يكبار ديگر هم سوم تهران كه در سالن هفت تير برگزار شد.اونموقعه برنامه ام اين بود كه به تيم ملي برم و قضيه هم خيلي برام جدي بود تا اينكه در مسابقه رده بندي قهرماني تهران در سالن هفت تير به كشتي گير ديگه اي خوردم كه فكر مي كردم مي تونم راحت ببرمش اما چنان راحت مرا برد كه از خودم خجالت كشيدم و از آنجا كه آدم كم جنبه اي هستم يواش يواش از ورزش فاصله گرفتم. حريفم عليرضا دبير بود كه 4-1 مرا برد و اگر مي خواست راحت ضربه فني ام مي كرد كه نمي دانم چرا اينكار را نكرد. اما جالب اينكه از سال بعد بازهم رودروي هم قرار مي گيريم دبير به عنوان عضو شوراي شهر و من به عنوان خبرنگار شهري.

2-   من عاشق شغلم هستم و اين شغل را هم مديون گيج بازيم هستم. خريدن  اشتباهي كتاب جاودانگي ميلان كوندرا به جاي كاري از دون خوان كه اسمش به خاطرم نمانده است.در فصلي از كتاب كوندرا جمله اي وجود داره با اين مضمون كه خبرنگارها قدرتمندترين افراد هستند چون قدرتمندها هم در برابر آنها موظف به پاسخگويي هستند.همين يك جمله خيلي تاثيرگذار بود و بنابراين عزمم را جزم كردم كه بشوم روزنامه نگار و اولين مطلبي هم كه به اسمم چاپ شد چنان ذوق زده شدم كه يك روزنامه خريدم و به انواع و اقسام شيوه ها سعي كردم بقيه بفهمند كه نويسنده اين مطلب منم به خصوص يك نفر خاص.

3-   تو بچگي ام عاشق آدامس موزي بودم و براي به دست آوردن اين خوراكي حاضر به هر كاري بودم. يه بغالي سر كوچمون بود كه به صاحبش مي گفتن اوستا چون قبلا در همان محل كفاش بود.اين بنده خدا خوراكي هاش رو يك پيشخوان مي ذاشت كه در دسترس همه بود.از شانس خوب من يك روز كه تو مغازه بودم برق رفت و جاتون خالي دست انداختم و تمام آدامس هاي موزي روي پيشخوان را برداشتم كه البته همزمان برق اومد و اوستا هم ديد.چنان كتكي خوردم كه شاهدش مي تونه جاي هشت تا بخيه روي سرم باشه.بعد از او ن ديگه آدامس موزي نخوردم.

4-   بچه شيطوني نبودم اما هميشه در موقعيت هاي قرار مي گرفتم كه نبايد باشم. يك بار دوستام با آستون بازي مي كردند اشتباهي ريخت روي من و اون يكي هم اشتباهي كبريت زد و صورتم سوخت.بار ديگه در يك خيابان فرعي يه پيكان چنان به هم زد كه 15 تا بخيه به سرم زدند.تو دبيرستان بچه ها مشروب خوردند و بطري اش را از طبقه سوم انداختند تو حياط كه خورد تو سر ناظم و من هم همزمان از پنجره يك كلاس ديگه سرم رو اوردم بيرون و آقاي مشكينچي كه فكر مي كرد من اين قوطي شامپو را زده ام به سرش تا آستانه اخراج كشوندتم .يكبار هم در 16 سالگي ساعت دوازده ظهر كه وقت تعطيلي مدارس دخترانه بود مي رفتم نون بگيرم كه دوستام رو سر كوچه ديدم و چند لحظه براي سلام و عليك وايسادمِ ِ همون موقعه گشت اومد و هممون رو به جرم ....بازي برد كلانتري.آي كتكي از دادش بزرگم خوردم.

 

5-اولين باري كه حسين رو  در فرهنگسراي اقوام فعلي كه در اونجا مسئول بود ديدم به شدت ازش بدم اومد و اين رو به پسرخاله ام كه باعث آشنايي ما شده بود گفتم«اين كيه بابا مرتيكه زاغول فكر مي كنه چكاره است از اين به بعد وقتي ميام پيشت كه نباشه.....» البته اين مال اون موقعه هاست چون كم كم حسين شد يكي از بهترين دوستام.

نوشته شده توسط مهدي افروزمنش در ساعت 19:37 | لینک  |