گفتند
" دشمنيد
دشمنيد!
خلقان را دشمنيد!"
چه ساده
چه به سادگي گفتندو
ايشان را
چه ساده
چه به سادگي
كشتند!
چندان موهن بود و ارزان بود
كه تلاش از پي زيستن
به رنجبارتر گونه اي
ابلهانه مي نمود:
نخواستند
كه بميرند،
يا از آن پيش كه مرده باشند
بار خفتي
بر دوش
برده باشند،
لاجرم گفتند
كه "ـ نمي خواهيم
نمي خواهيم
كه بميريم!"
و اين خود
وردگونه اي بود
پنداري
كه اسباني
ناگاهان به تك
از گردنه هاي گردناك صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گرده ايشان
مرداني
با تيغ ها
برآهيخته
و ايشان را
تا در خود باز نگريستند.
جز باد
هيچ
به كيف اندر نبود.
جز باد و به جز خون خويشتن،
چرا كه نمي خواستند
نمي خواستند
نمي خواستند
كه بميرند.
روزگارمان را هم توقيف كردند وواقعا كه چه به سادگي اين كار را كردند..براي دومين بار دراين ماه مبارك درتحريريه شاهد قهقه هاي عصبي بچه ها بودم .خنده هايي كه واقعا از گريه غم انگيزتر است.اين بار ديگر هيچ اميدي نيست و همه پس از صرف افطاري كه به گفته «بنفشه سام گيس» يك شام آخر بود آخرين دغدغه روزنامه نگارانه خود را زمزمه مي كردند «وسايل ها و آرشيو اخبارمان را چطور ببريم».
به قطع با اتمام اين دغدغه ،خنده ها نيز فروكش خواهد كرد و جاي آن را چه خواهد گرفت من كه نمي دانم .كسي از رفتن مي گفت و همكاري سرنوشت روندگان را به عنوان پاسخ طرح مي كرد.همكاري از ماندن و كار كردن و ديگري از كجا كار كردن. و در اين بين تنها همكاري از گروه ادب و هنر با يادآوري جمله اي از فيلم سربازان جمعه مسعود كيميايي توانست بحث را براي آغاز مجدد همان خنده هاي عصي به اتمام برساند «چه قدر همه ما بدبختيم ».
تازه همه فهميديم كه شرق را هم توقيف كرده اند و مهرورزانه يك تعصيلات تا اصلاع ثانوي را برايمان دست و پاكرده اند.خیلی مسخره است اما از حقیقت گریزی نیست وباید تن داد به امید فرجی.اما هنوز پابرجاست اینکه وسایلمان را چطور ببریم.
