بعضی کتاب ها وادارت می کنه یقه اولین کسی رو که دیدی بگیری و التماسش کنی این کتاب رو بخونه . " گل صحرا" اثر" واریس دبری" یکی از این کتاب هاست که سالهای زیادی از انتشار و ترجمه اش که انصافا خوب هم است گذشته. کتاب روایت زندگی واقعی " واریس " سوپر مدل آمریکایی اهل سومالی در دهه 80 و 90 است که بسیار زیبا نوشته شده ، طنز غریبی درش نهفته و بسیار تکاندهنده است. تکاندهنده از این جهت که تو رو هل می ده وسط یک واقعیت تلخ به نام " ختنه دختران".

مراسم ختنه در کشورهای افریقایی از این قرار است که آلت جنسی دخترها رو قبل از رسیدن به سن بلوغ به هم می دوزند و در آن فقط یک سوراخ به اندازه قطر چوب کبریت برای ادارا باز می گذارند. چون طی سالهای بعد گوشت ها به هم جوش می خورند شب عروسی داماد با زور و یا چاقو مسیر مورد نیاز خودش رو باز می کنه و عمل دخول را انجام می دهد. این اطلاعات کلی که شاید همه ما پیش از این در مورد ختنه دخترها می دانستیم اما شک نکنید که پس از خوندن روایت واریس دعا می کنید که ای کاش تبعات این وحشیگیری سنت نما به همین اندازه بود. واریس در جایی از این کتاب یه جمله می گه که دو سه روزی هست من رو نسبت به مرد بودن خودم شرمنده کرده :" دخترایی که یک عمر درد می کشند تا برای مردها تنگ باقی بمونن"
مسئله ختنه دختران در ایران خیلی فراگیر نیست و بنابر گزارش ها تنها در برخی نقاط صورت می گیره اما به نظرم کمی محترمانه تر این ختنه رو ما هم انجام میدیم " مسئله باکرگی" .
خودمون هر غلطی که دلمون می خواد رو انجام می دیم، با افتخار برای دوستان از فتوحات مختلف حرف می زنیم اما تا حرف ازدواج پیش میاد به کمتر از دختر باکره رضایت نمی دهیم. چون ما با غیرتیم، با تعصبیم و ناموسمان جزما نباید رویش به کس دیگری خندیده باشد. خیلی پیش از اینها تکلیف خودم رو با این مسئله روشن کرده بودم، تکلیف خودم با خودم به همراه نوعی ترس احمقانه از انگ خوردنهای مرسوم اما دست کم روایت واریس این حسن را داشت که بدون هیچ هراسی اعلام کنم " آقایونِ من دیگه در این بازی احمقانه شرکت نمی کنم " .
روابت واریس دبری از روز ختنه اش
«...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمانبه خاکستری میگرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتویکوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا میدانم چرا دختران را صبح زودبا خود میبرند. میخواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشانشنیده نشود............خیلی زود صدای لخ و لخ صندلهای زن کولی را شنیدم. ......... کارش را مثل یک جلاد شروع کرد.مادرم پشت سرمن نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت.گفت:«گازبزن».از ترس خشک شده بودم...من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مردهای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند.دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیمهائی بود که روی آن میخوابیدیم در جستجو بود.
چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود... .......میخواستم بدانم با چه چیزی میخواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم میکردم،ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشتو بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد.خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازهای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شدهای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد.
همچنان که آن را به لباسش میسابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت.چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشت، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم میشنیدم.وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر میکنم درباره کس دیگری سخن میگویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است.من حتی کوچکترین حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و میدانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر میکردم اگرتکان بخورم درد بیشتر میشود.
فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم...وقتی بیدار شدم گمان میکردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا بیحس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو میکردم بمیرم.
مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا میکردم...چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند.
توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم میدرید.
یک درخت یک سرنیزه یک درخت
سبیل شان
حتا زیر تاقی های پل
به چشم می خورد
پل به محاصره افتاده است و آب زیر علف ها پنهان شده
کلاغان در شاخسارها
حق پرواز ندارند
مردی کور بیرقی رنگین را تکان می دهد
همین که" اجتناب ناپذیری اعظم" بگذرد
خلق آزاد خواهد شد
که از رود
بگذرد
****
روزهای دردناکی است که البته به دلایل جذاب هم شده است . مهمترین دلیل این جذابیت دیدن چند فیلم و خواندن چند کتاب فوق العاده بود که توصیه می کنم تجربه شان کنید.
اولی کتاب " بازی آخر بانو" که یک دوست عزیزی معرفی اش کرد. داستانی فوق العاده جذاب که به نظر من نمونه عالی یک رمان زنانه است. از آن دست کتاب هایی که بعد از خواندنشان ترجیح می دهی تا چند روز هیج مطالعه ای نداشته باشی و طعمش را در ذهنت مزمز کنی .
فیلم " وقتی نیچه گریه کرد " هم یک فیلم فوق العاده است که حتما ببینیدش ، چنانچه دیدن " ویلون قرمز" و " زندگی سگی " رو هم به جد توصیه می کنم
سه تصویر به زعم من فوق العاده، که به ترتیب مربوط به یک روز آلوده در شهر مسکو ، کشور ایران و فعالیت فعالین حقوق بشر علیه میزبانی چین در المپیک ۲۰۰۸ است.



در این نظر سنجی مشخص شد که از اکثر ایرانی ها (دو سوم آنها) معتقدند که فرهنگ اسلامی وغربی می تواند زمینه های مشترکی برای خود بیابند.
این نسبت از 58 درصد در گذشته اکنون به 64 درصد افزایش یافته است.
این در حالی است که مؤیدان حتمی بودن وقوع درگیری شدید بین این دو فرهنگ از 25 درصد به تنها 12 درصد کاهش یافته است.
استیون کول مدیر سازمان افکار عمومی جهانی معتقد است که نتایج این نظر سنجی بیانگر آمادگی ایرانی ها برای برقراری روابط گسترده با آمریکاست.
57 درصد از ایرانی ها برگزاری مذاکرات مستقیم بین دو کشور (ایران وآمریکا) را مورد تایید قرار می دهند.
69 درصد از ایرانی ها از برگزاری مذاکره بین ایران وآمریکا برای برقراری امنیت و ثبات در عراق حمایت می کنند.
64 درصد از ایرانی ها ترجیح می دهند روابط تجاری بین دو کشور برقرار شود.
70 درصد خواستار سفر آسان خبرنگاران دو کشور هستند.
63 درصد ترجیح می دهند روابط گسترده تری در زمینه فرهنگی ، آموزشی و ورزشی وجود داشته باشد.
71 درصد هم از برقراری سفرهای توریستی بین آمریکا وایران حمایت کردند.
مساله قابل توجه این است که تعداد ایرانیانی که اعلام کردند پیش بینی می کنند آمریکا در آینده نزدیک به مراکز هسته ای ایران حمله خواهد کرد از 48 درصد به 34 درصد کاهش یافته است.
و دست آخر اینکه 58 درصد از ایرانی ها تاکید کردند که تولید سلاح هسته ای با تعالیم دین مبین اسلام در تعارض است در حالیکه 23 درصد نظری برعکس آنرا داشتند.
مساله قابل توجه در نتایج این نظر سنجی این است که نظرات مردم ایران در راستای نظراتی است که محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران در نشست سران شورای همکاری خلیج فارس در دوحه اعلام کرد.
وی در گفتگویی با خبرنگاران اعلام کرده شرایط بین دو کشور به آن بدی که رسانه ها آنرا ترسیم می کنند نیست.
منبع روزنامه الرایه قطر " ایران در جهان "
در آرشیو مطالبم دنبال چیزی می گشتم که به این اظهارات جالب مقامات دولت نهم جمهوری اسلامی ایران برخوردم
رییس جمهور :
با حذف قیمت زمین ، بهای خانه نصف میشود !
فرار مغزها و سرمایهها نداریم ، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند !
امارات اگر پیشرفت کند ، انگار ما پیشرفت کردهایم !
مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع میگیرند !
بر خلاف دولتهای قبلی ما در انتخابات شوراها ، بیطرف عمل کردیم !
این که می گویند دو تا بچه کافیه ، بنده معتقد نیستم . کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد !
یک زن -اشاره به فاطمه رجبی- پیدا شده که مردانه حرف میزند ، آن وقت شما بهش ایراد میگیرید ؟
در کشور ما طی این دو ساله معجزهی اقتصادی رخ داده !
گوجهفرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست ، بغل خانهی ما ۱۲۰۰ تومان است !
رشد تورم ۲۳ درصدی -گفتهی مرکز پژوهشهای مجلس- دروغ است ، تورم ۱۳ درصد است !
من نگفتم نفت را سر سفرهها می آورم !!
سخنگوی دولت :
مردم این بار در بحث مذاکره با آمریکا اعتراض نمیکنند ، چون بر خلاف دولتهای دیگر به دولت نهم اعتماد دارند !
وزیر کشور ۴۲ روزنامه علیه دولت مینویسند ! :
مردمی که کارت سوختشان گم شده یا به دستشان نرسیده ، فعلا برای تهیهی سوخت کارت سوخت دوستان و آشنایانشان را قرض بگیرند !
وزیر آموزش و پرورش :
برای نزدیک شدن به استانداردهای جهانی بهتر است زمان کلاسهای درسی را از ۳۰ دقیقه به ۵۷ دقیقه ارتقا دهیم ! ( توضیح : زمان کلاسهای درس از دوران دبستان ما تا حالا ۹۰ دقیقه بوده است .)
وزیر مخابرات :
یک روز بعد از این که گفت کپی سیم کارت از نظر علمی غیرممکن است ) بله ، شده ولی سعی میکنیم هر چه زودتر این معضل را حل و فصل کنیم) .
وزیر راه :
اگر تا سه ماه دیگر در جادهها چالهچوله پیدا کردید زنگ بزنید به ما جایزه بگیرید ! ( یک سال پیش بود ، و تا امروز هم کسی زنگ نزده است !)
وزیر مسکن :
سکوت ! ( هر وقت خبرنگارها را میبیند ، انگشتش را روی بینیاش میگذارد که : هیس !!)
وزیر رفاه :
جلسات کمیسیون رفاه اجتماعی به خاطر نبود موضوع جلسه تشکیل نشده است ! ( یعنی خدا را شکر همه چیز در امن و امان است و همه در رفاه کامل به سر میبرند !)
وزیر نفت :
همهی کارتهای سوخت بین مردم توزیع شده است و فقط حدود ۵/۱ میلیون کارت باقی مانده
نمی دونم همینجوری بود یا از سر بی حوصله گی وقت هایی که مخت.... و حال کتاب خوندن نداری دست انداختم و از کتابخانه محقر خانه مجموعه اشعار خارجی ترجمه شاملو را برداشتم. بی حوصله گی همانا و ورق زدن های بی دلیل همان تا رسیدن به اشعار مارگوت بیگل که چند باری در ماشین اشعارش را با صدای شاملو گوش کرده بودم" چیدن سپیده دمان".اما انگار این بار شعرها چیز دیگری می گفت و آنقدر محو شدم که مثل یک کتاب همه اشعارش رو یکجا خوندم. لطیف، نرم و با یک احساس زنانه بسیار لطیف که بهترین راوی زندگی می تونه باشه. اینا رو گفتم که بگم لذت دست کم یکبار خوندش را به هیچ وجه از دست ندید.مثل این شعر
نان پختن
نان شکستن
نان قسمت کردن
نان بودن .....
خوشبختانه یا متاسفانه خیلی درگیر انتخابات نیستم که البته بخش اعظمی از آن به خاطر حال و روز خرابی است که این روزها دارم و اصلا چیزی برایم اهمیت ندارد. اما با این حال امروز در دفتر یکی از دوستان یکی از آقایان مطلع" شاید متوجه شده باشید چه کاره است" می گفت که وضعیت اصلاح طلبان در این انتخابات بسیار خوب است و اصلا بعید نیست که تعداد زیادی از لیست یاران خاتمی رای بیاورند.
نمی دانم چرا همینجوری از این آدمه خوشم اومد شاید به خاطر خبرش بود.
دهقان فداکار پیر شده
چوپان دروغگو عزیز شده
شنگول و منگول گرگ شدن
روباه و کلاغ دستشون رفته تو یه کاسه
حسنک گوسفنداش رو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده
آرش کمانگیر معتاد شده
شیرین خسرو و فرهاد رو پیچونده فراری شده
رستم و اسفندیار میرن کیف قاپی
تصمیم کبری هم بر عمل بینی استوار شده
واقعا چه بر سر ایران و ایرانی آمده که این چنین شده
"یک مملکت اسلامی باید همه اش نظامی باشد" این جمله ای است از بنیانگذار انقلاب اسلامی که یادگاری از آن در نوشته ای روی دیوار مانده است و فکر می کنم در شرایطی هستیم که بتوان گفت این جمله در تمام ساختارهای اجتماعی- سیاسی محقق شده است. شورایاران نظامی -شهرداران نظامی- وزرای نظامی و نمایندگان نظامی- فرمانداران نظامی- استانداران نظامی- نظامیان نظامی و شاید در آینده ای نزدیک مردم نظامی
هر سال که می گذرد تصاویر و سخنرانی های بیشتری از حافظه رسمی جمهوری اسلامی ایران پاک می شود. البته این مسئله چندان عجیب نیست که در دنیا از سابقه طولانی هم برخوردار است. مثل حذف تصاویر و خاطرات تروتسکی از شوروی سابق. اما تفاوت زمان ما با گذشته در این است که اینترنت ابزار مناسبی است برای زنده نگه داشتن برخی از تصاویر و خاطرات. تصویر بالا ارادت آیت الله طالقانی است به مصدق بزرگ. روح هر دو شاد باد
